
ای کاروان اهسته تر کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دل ستانم میرود

اختیاری داشتم دل دادم و دلبر گرفتم
حالیا دل بر گرفتن را ندارم اختیاری

این من و تو حاصل تفریق ماست
پس تو هم با من بیا تا ما شویم
اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش

ای آرزوی دیده بینا چگونه ای؟
وی مونس دل ِ من ِ تنها چگونه ای؟
از ناز ونازکی اگر اینجا نیامدی
باری یکی بگوی که آنجا چگونه ای؟

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من وچون دود برفتی

ای چشم خمارین که کشد سرمه خوابت
وی جام بلورین که خورد باده نابت
خواهم همه شب خلق به نالیدن شبگیر
از خواب برآرم که نبینند به خوابت
اگـــر جــهان هـمـه دشـمن شود ز دامن تو
به تيغ مرگ شود دست من رها اي دوست

ای کاشکی به عالم تا چشم کار میکرد
دل بود و آدم آن را قربان یار میکرد

این چه عشقی است که در دل دارم
من از ایــن عشــق چـه حـاصـل دارم
مــی گـریـزی ز مــن و در طلـــبــت
بــــاز هـــــم کــوشــش بـــاطـل دارم

ای خوشا آن دل که آزاری نمی آید از او
غیــر کـار عاشـقی کـاری نمی آیـد از او

ای عاشق دل سوخته اندوه مدار
رو نی به کام عاشقان گردد کار

ای نـگـاهـت رونــق فــردای مـن
در تو معنی می شود دنیای من

امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری
فـردا زمیـن و آسـمان در شـرح تـو باشد فنا

اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت
جانم بسوختي و بدل دوست دارمت

ای نـگاهـــت نــخـی از مـخـمـل و از ابـریــشــم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

ای دل مباش یکدم خالی ز عشق و مستی
و آنـگـه بـرو کـه رسـتی از نیستی و هستی

ای که به دام تو اسیــــــرم اسیــــــــــــر
لذت دیوانگی از من مگیــــــــــــــــــــــــــر

اجــــزای وجــود من هـمــه دوســـت گرفت
نامی است زمن بر من و باقی همه اوست

از صبا پرس که ما راهمه شب تا دم صبح
بوي زلف تو همان مونس جانست که بود

اي دوست مزن زخم زبان جاي نصيحت
بـگـذار بـبـارد بـه سـرم سنـگ مصيـبـت

از ســــوز مـحـبـت چـه خبـر اهــل هوس را
اين آتش عشق است نسوزد همه کس را

ای کاش به عالم تا چشم کار میکرد
دل بـــود و ادم آنـرا قـربـان یـار میکرد

از همه خلق توانم که ببرم همه عمر
از تو ای دوست بریدن نفسی نتوانم
از غــم خبــری نـبـود اگر عشــق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود

اي دل بشارت مي دهم خوش روزگاري مي رسد
شب را سحر باشد ز پي ، آخــر بـهاري مي رسـد

این طرف مشتی صدف ،انجا کمی گل ریخته
موج، ماهی های عاشق را به ساحل ریخته

ابر بارنده به دريـــا ميگفت من نباشــم تــو کـجـا دريایي
در دلش خنده کنان دريا گفت ابر بارنده تو خود از مايي

اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاک
از آن گنــاه که نفعــي رسد بغيــر چه باک

اي كاش جان بخواهد معشوق جاني ما
تا مدعــي بميــرد از جـانـفشـــانــي مــا

انصاف نباشد که من خسته رنجور
پروانه او باشم و او شمع جماعت

اشک را گفتم از چه می ریزی ای دیوانه، گفت:
روزن امیــدی از ایـــن گوشـــه پــیــدا کــرده ام

ای کــه دل بــردی ز دلـدار مــن آزارش مــکن
آنچه او در کار من کرده است در کارش مکن

از عالمی گسست دلم بسته ی تو شد
محبــوب من،تــو بـا همه عــالــم بـرابـری

از یک نگاه گرم تو رنگم پریـده است
قربان او شوم که تو را آفریده است

اشک در چشمان من طوفان غم داردبه دل
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز دل

اگر یک اسمان دل را به قصد عشق بر می دارم
میان عشق و زیبایی تو را من دوست می دارم

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

از جرم عشق، پيش کسم گر چه راه نيست
يارب تو آگهي که محبت گناه نيست

از در و ديوار مي بارد بلا در راه عشق
يک سرابم پيش ره نامد که طوفاني نداشت

امشب نيامدي و ز چشمم رميد خواب
اين در، در انتظار تو تا صبح باز بود

ای که گفتی اشنایی با غریبان مشکل است
اشنایی می توان کرد جدایی مشکل است

اي که منع گريه ي بي اختيارم ميکني
گر بداني حال من گريان شوي بي اختيار

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهرتا به من برسی عاشقت شده ست

احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا بدانی چه میکشم

افسوس دلا ز کاروان جا ماندیم
برخیز و ببین چگونه تنها ماندیم

ای نسیم سحر ارامگه یار کجاست
منزل ان مه عاشق کش عیار کجاست
نظرات شما عزیزان:
ارسال توسط مهیار
آخرین مطالب